بانویی در دور دست

خرید بک لینک
چه چیز تو را وادار به نوشتن میکند..؟ - چشمهایم نه نه ببخشید زبانم.. زبانم مرا مجبور به نوشتن میکند و مغزم کلمات که توی سرم وول میخورند به هوا میروند هیاهو میکنند -چه چیز تو را وادار به اینجا نوشتن میکند؟ - شوق شوق مرا وادار میکند این سکوت مطلق آرام . -چه چیز تو را مجبور به نوشتن میکند؟ -گوشهای تو گوشهای تو آری آری گوشهای تو مرا مجبور به نوشتن میکند - --این چیزها که میگویی حقیقت است -آری آری حقیقت محض است من قسم میخورم جز حقیقت چیزی به زبان نمی آورم قسم میخوری به چه؟ -به خودم به کلماتم به جان همین حروف باور میکنم باور میکنم نیازی به قسم نیست اینجا همه چیز جولان میدهد افسار گسیخته است رام و نا آرام جولان میدهد جولان برای چه؟ -جولان برای خواندن برای گوش شدن برای دل سپردن -ها دل سپردن چیز پر خطری است سر ادم را به باد میدهد -نصیحت نکن جانم آب که از سر گذشت -میدانم میدانم یک وجب چه یک دریا درست است؟ آری آری همین است پس جولان بده -جولان بدهم مگر سوار کاریست؟ -آری آری همچون اسبان عربی ترکمن با کلماتت جولان بده چهار نعل بتاز افسار گسیخته و وحشی -این که میگویی به نوشتن مربوط اس بانویی در دور دست ...

ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال می‌کنید

برچسب: از تو به یک اشاره از من به سر دویدن,از تو به یک اشاره از من به سر دویدن عبید زاکانی,از تو به يك اشاره از من به سر دويدن, نویسنده: بازدید: 148 تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 18:24

چشمانت چشمانت خانوم رنج دوست داشتن کشیده است -چشمانم اقا؟ -بله چشمانت خانوم -آه شنیده بودم چشمان ادمیزاد ادم را لو میدهد اما -چیزی در چشمهای شماست خانوم که برق میزند یعنی معلوم است که روزگاری برق می زده یک چشم که برق میزند.. -اوه پس برق میزند برق می زده؟ یعنی معلوم است برق می زده؟ پس غیب کار اینجاست -آری معلوم است برق می زده اصلا گوشه چشمهایتان یک جوریسیت معمولی نیست -عاشق است یعنی؟ -عاشق بوده یا هست نمیدانم فقط زیاد درد کشیده و میکشد مرد مکش یک جوری میچرخد -مردمکش؟ -آری همان چیز سیاه درونش -آه مردمک چشمهایم -چه شده خانوم؟ -هیچ هیچ... چه می گفتی از چه حرف میزدی از سیاهی؟ بانویی در دور دست ...

ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال می‌کنید

برچسب: این راز سر به مهر,اين راز سر به مهر,کتاب این راز سر به مهر, نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 18:24

خوبم و دلم میخواد یکی شاعر چشمهایم میشد تا ابد مابقی عمرم را روی صندلی راحتی دریا را نظاره میکردم همه عمر همه روز همه صبح و شب و شام.. فقط دریا و امواج خروشان اش... تا حالا دیده اید یکی صبح تا شب بنشیند روی صندلی راحتی و دریا را ببیند؟زمستان هم باشد و آتش روشن باشد یک آتش خوب... لابد از دریا خسته میشدم؟ از شعر چطور؟

بانویی در دور دست ...

ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 18:24

یه متن سوزناک اجتماعی خانوادگی عبرت آموز نوشتم ولی به علت پاره ای مسائل برش داشتم نه اینکه همیشه مرموز و رازدارم ههه برویم روی پاییز قدم بزنیم من و چی گر البته اگه انگلسی نوشتنش تموم شه ههه میگه مامان معلم انگلس ی و فارسی ام باش دیشب میگه واقعا بابا فارسی بلده؟ من ههه اره زبونش فارسیه ههه برویم تا درمانگاه تا خانومه زنگ نزده دعوامون نکرده هه هه

بانویی در دور دست ...

ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال می‌کنید

برچسب: قد و وزن,قد و وزن مناسب,قد و وزن تیلور سویفت, نویسنده: بازدید: 144 تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 18:24

توی درمانگاه توی راهرو انتظار نشسته ایم جیگر چهار زانو روی صندلیهای سالن نشسته هوا عالی ست هنوز پاییز است و زمین پیاده رو پز از برگهای خشک و قدم زدن روی آن واقعا عالی بود دست جیگر را گرفته بودم و می گفتم به آسمان آبی نگاه کن و لذت ببر من تنهایی قدم زدن و سکوتش را دوست دارم من واقعا از چیزهای معمولی و ساده لذت میبرم همین الان داشتم با خودم فکر میکردم من واقعا زن خوشگذرانی هستم چیزهای معمولی ساده را میبینم هی خانوم صدایمان بزن دیگر من از انتظار خوشم نمی اید گفته بودمتان زن بی صبر و کم تحملی هستم؟

بانویی در دور دست ...

ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال می‌کنید

برچسب: بیرون زدن نوشته از div, نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 18:24

ساعت از دوازده گذشته بود درست جلوی بخاری دراز کشیده بودم بعد یک ساعت نه دو ساعت جرو بحث و فک زدن با جیگر و نخوابیدنش یهو گفت خودم میدونم بزار به بابا بگم همش تو انتر نتی...بعدم یهو سریع رفت زیر پتو و خودشو قایم کرد درست مثل کسیکه که میدونه کار بدی کرده من :ها بله؟ تو چی هستم؟ و هوس قصه کرده بود اونم یه قصه ببعی دور دراز گفتم حرف شم نزن یه قصه کوچولو بعدم یه قصه بیخود من درآوردی تعریف کردم آموزشی درمورد یه ببعی و مامانش گمونم دو خط هم نبود یهو جیگر گفت پس باباش کجاست چرا نیست گفتم بابا نداره دیگه نمی بینی ببعی ها بابا ندارن با ماماناشون هستن گفت یعنی باباش کجاس گفتم کجا ندارن دیگه بیخیال شو گفت اهان فهمیدم حتما جدا شدن بابا مامانش از هم طلاق گرفتن؟ منو میگی نصفه شبی شوک و رم داشت گفتم طلاق؟ تورو چه به این حرفا گفت خودم میدونم وقتی بابا مامانا باهم مهربون نیستن جدا میشن طلاق میگیرن مثل همین ببعی تنها با مامانش که دیگه بابا نداره نمیتونه بپره رو کول باباش و خوش بگدرونه تازه مامان باباش فقط به فکر خودشونن خودم تو اون فیلمه دیدم گفت پدر و پادر های اینجوری خودخواه هستن به بچه هاشون هم فک بانویی در دور دست ...

ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال می‌کنید

برچسب: حرفهای گنده گنده, نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 18:24

همش فکر میکنم یه اتفاق خاص تو زندگیم بیفته راستش چطوری بگم یه اتفاق خیلی خوب یعنی چطور بگم فکر میکنم قرار با آقای چاووشی کار کنم چی و چطوری رو نمیدانم چه طور یه جور کار در مورد نوشتن راستشو بگم ارزوم هم هست خیلی وقته حسش کردم همین روابط کاری با آقای چاووشی جان را.. هههه

بانویی در دور دست ...

ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 18:24

صفحه بندی